#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_560
هم نمی دونی ! یعنی داشتی بلوف می زدی ؟
نگاه خیره اش توی نگام گره خورد . ته نگاش بر خلاف جدیت صورتش ، پر از محبتی بی مثال بود . بعد از لحظه ای مکث به ورقه ام اشاره ای محسوس کرد و نگاش را با سماجت بیشتری توی نگاه هاج و واجم نگه داشت . آن نگاه پر از حرف مرا به خودم آورد و با لبخندی که
بی اختیار به لبام رنگ زد گفتم :
ــ بلوف نمی زدم استاد ، اینو بهتون اثبات می کنم !
اخم هاش کمی از هم باز شد :
ــپس عجله کن ! از کنارم گذشت و به جلوی کلاس برگشت . نگام به ورقه ى سفیدم افتاد و بعد سراسیمه نگاهی به ساعتم کردم ؛ ده دقیقه ى ارزشمند را از دست داده بودم . بی فوت وقت خودکار را برداشتم و همه ى هوش و حواسم را به مدد گرفتم ، برای پاسخ دادن به آن سوالات که حالا کم کم داشت
برام رنگی از آشنایی می گرفت . صدای پوف پر حرص امیرعلی هم نتوانست مرا از نوشتن باز دارد . هدفم برام مقدم بر همه چیز بود و شمس با نگاش این را به خاطرم آورده بود و من چقدر ممنونش بودم .
یک ساعت بعدی بی وقفه خودکارم روی کاغذ چرخید و دانسته هام را به رخ کشید . وقتی شمس پایان وقت را اعلام کرد ، خودکارم را روی میز گذاشتم و به نتیجه ى کارم با خاطر جمعی نگاه کردم سرم که بلند شد ، نگام با نگاه شمس تلاقی کرد . لبخند محوی روی لباش بود .از جام
بلند شدم و به سمتش رفتم ؛ ورقه را ازم گرفت و نگاهی بهش انداخت . با قدر دانی گفتم :
ــ ممنون استاد .
چشماش را تنگ کرد و پرسید :
romangram.com | @romangram_com