#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_559

ــ بله ! فرمایش ؟

ــ قبلا که خوب حاضر به جواب بود و نیش زبون داشت . چی شده که حالا نیاز به وکیل و وصی پیدا کرده ؟

ارغوان خواست باز جوابش را بدهد که به سرعت دستش را گرفتم و لب زدم :

ــ تمومش کن ارغوان ، دیگه هیچی نگو !

معترض بهم چشم دوخت . با صدای شمس توجه مان به ناگاه به سوی او جلب شد . نگاه مستقیمش را توی صورت من گرداند و بعد با اخمی سفت و سخت گفت :

ــ گپ و گفتتون رو بذارین برای خارج از جلسه امتهان ! بند دلم پاره شد . نفسم که با حرفهای امیرعلی رفته بود، باز نگشت و سینه ام برای ذره ای

هوا به تقلا افتاد . یکی از اساتید اوراق را میانمان تقسیم کرد و هر کس سرش توی ورقه ى خودش فرو رفت . برای دقایقی طولانی مات به کاغذ روبه روم خیره شدم .مغزم هنگ کرده بود و هیچ چیز به خاطر نداشتم . این رفتار های امیرعلی بیش از پیش مرا در انتخابم مصمم می کرد .

عاشق هرگز تا به این حد بی پروا به معشوقش نمی تاخت و آزرده خاطرش نمی کرد . بی شک امیرعلی دوستم نداشت و حالا خیال داشت برای مرگ غرورش انتقامی سخت ازم بگیرد .

دستی خودکار را روی ورقه ام گذاشت و مرا از افکار زجرآورم بیرون کشید . به جانبش چرخیدم ،

شمس با همان اخمهای درهم تنیده و صورت جدی گفت :

ــ اونقدر مطمئن حرف می زدی که باورم شده بود! اما می بینم که حالا جواب باقی سوالات رو


romangram.com | @romangram_com