#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_558
امیرعلی افتاد . با دلی بیقرار کنارش نشستم و نفسم را در سینه حبس کردم .
به محض اینکه جاگیر شدم ، صدای آهسته ولی پر غضبش به گوشم رسید :
ــ واقعا که از خودم تعجب می کنم ، چطور تو شناختن تو اشتباه به این بزرگی رو مرتکب شدم ! نگام با بی تابی روی صورت زیباش که حالا پر از خشمی سرکوب شده بود ، نشست . فکش را
بهم قفل کرد و با دست هایی مشت شده و نگاهی مستقیم وآتشین ادامه داد :
ــ گولم زدی غزال ! باورم نمی شه که به این سادگی فریب معصومیت نگات رو خوردم ! لحظه به لحظه آشفتگی وجودم بیشتر می شد . امیرعلی داشت با حرف های نیش دارش قلبم را جریحه دار می کرد . جمله ى آخرش همانند تیر خلاص بر پیکر نحیف و بینوام نشست و دلم را شکاند :
ــ تو به یه نفر قانع نیستی ! حالا می فهمم که چه طبع تنوع طلبی داری ! دبدبه و کبکبه ى این استاد
جوون چشمات رو گرفته ، نه ؟ معلومه که رفتی تو کارش و خیال شکارش رو داری ! قلبم دیگر تاب و تحمل این همه تحقیر و توهین را نداشت . بغض به گلوم حمله ور شد و اشک به
چشمام نیشتر زد و معده ام تیر کشید . صدای ارغوان از بالای سرم مرا از تحمل آن نگاه زهر دار نجات داد. ارغوان با غیظی آشکار گفت :
ــ مراقب باش که چی داری بلغور می کنی ! گیریم اینطور باشه، تو رو سننه ؟ امیرعلی باعصبانیت نگاش کرد و از لای دندانهای کلید شده اش غُرید :
ــ تو کی باشی ؟ وکیل وصی شی که جاش جواب می دی ؟
ارغوان در حالی که کنارم روی صندلی می نشست تند گفت :
romangram.com | @romangram_com