#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_557
مجسم کنم . صدای نگران و عصبی شمس به گوشم رسید :
ــ خوبی ؟
صاف ایستادم و نفسم را با صدا بیرون دادم :
ــ خوبم استاد، مشکلی نیست . اخم به چهره نشاند و به سوی امیرعلی نگاهی کرد :
ــ این مرد جوان دیگه داره از حد خودش می گذره !
عجولانه گفتم :
ــ طوری نشده استاد ، یه اتفاق بود . پیش می یاد !
نگاه نافذش را توی چشمام فرو کرد و با لحن خاصی گفت :
ــ به نظر که عمدی می اومد ! حداقل می تونست ازت عذرخواهی کنه! کلافه سکوت کردم و او با لحنی جدی ادامه داد :
ــ برو سرجات بشین .
بی چون و چرا اطاعت کردم و به سمت صندلی ها رفتم . از بخت بدم باز قرعه صندلیم کنار
romangram.com | @romangram_com