#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_555

غم انگیزی از کلاس بیرون رفتم . بچه ها دنبالم آمده بودند . فاطمه بی طاقت گفت :

ــ چرا هیچی بهش نگفتی ؟ و ارغوان اضافه کرد :

ــ سکوتت اون رو پررو نمی کنه ؟

دستی به سرم کشیدم و کلافه گفتم :

ــ بذار هر چی دوست داره بگه ، دیگه نمی خوام جوابش رو بدم و خودمون رو انگشت نمای کل دانشکده کنم . حرفای امروزش پر از کینه و حس انتقام بود . باهاش دهن به دهن بیام، معلوم نیست چی پیش بیاد . غرورش شکسته و داره اینطوری خودشو ارضا می کنه . ارغوان آه کشید و فاطمه با لحنی دلجویانه گفت :

ــ اما اینطوری تو عذاب می کشی و آسیب می بینی !

با آهی جگرسوز سری تکان دادم و زیر لب زمزمه کردم :

ــ می دونم !

*****



یک هفته فرجه برای امتهانات مثل برق و باد گذشت . حال مامان گلی کمی بهتر بود و این دل دردمندم را التیام می بخشید . اولین امتهان از درس شمس بود. بعد از حدود ده روز دوباره او را در کلاس دیدم ؛ بهش سلام کردم . با دقت نگام کرد و بعد لبخندی تحویلم داد :


romangram.com | @romangram_com