#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_554

خودم احساس می کردم ، تپش های دلم به حداکثر خودش رسید . توی حال خودم غرق بودم

که با صدای مانی به خودم آمدم . درست بالای سرم ایستاده بود . نگام به نگاش آمیخت . لبخندی به روم زد و جزوه ام را که هفته ى پیش به امانت برده بود ، به سمتم گرفت :

ــ سلام خانم تنها ، بفرمایین جزوه اتون صحیح و سالم . دست لرزانم پیش رفت و جزوه را گرفت . صدا در گلوم شکست و به آرامی گفتم :

ــ سلام آقای عبادی ، ممنون .

دوباره لبخند زد . توی عسلی نگاش چیزی دل دل می کرد و یک دنیا حرف در خود پنهان داشت .

همان طور جزوه به دست خشک شده بودم . سری برام تکان داد و بعد از سلام و احوالپرسی با بچه ها رفت و پشت سر ما نشست . نگاه پر معنی مانی مرا به فکر فرو برد و هیچ نفهمیدم کی استاد به کلاس آمد و کی از کلاس رفت . فقط زمانی که صدای خوش آوای امیرعلی را

از پشت سر شنیدم ، از آن افکار کشنده بیرون آمدم و تکانی به خودم دادم :

ــ غزال وحشی ! آخر امتهانا بهت می فهمونم که نفر اول دانشکده کیه ! بی صبرانه منتظر اون روزم که ازم شکست بخوری و چهره ى مقلوبت رو ببینم !

حرص توی صداش باعث شد هر سه نفر به عقب بچرخیم . نگام با نگاش تصادف کرد . بر خلاف زبانش که پر از کینه ای شدید بود ، چشماش بی اندازه غمگین و رام بود ؛

به طوری که حیرتم را برانگیخت و دلم را در سینه فرو ریخت . بی هیچ کلامی بهش نگریستم و دلم برای جفتمان سوخت . نگاه امیرعلی می گفت دلش با زبانش هم داستان نیست و این غرور بی حدش است که سخن می گوید . بالحن طلبکاری اضافه کرد :

ــ نکنه فکر می کنی می تونی منو دوباره شکست بدی ؟ اکثر دانشجوها با کنجکاوی بهمان خیره بودند . بحث های همیشگی من و امیرعلی براشان پر از هیجان بود . بر خلاف همیشه بی اینکه جوابی براش آماده کنم از جام بلند شدم و در سکوت


romangram.com | @romangram_com