#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_553

ــ معلومه که نه! تو واقعا خوبی ؟ سرم را به علامت پاسخ مثبت تکان دادم :

ــ خوبم دخترا ! تو رو خدا انقدر دلواپس من نباشین . الان خوبم ، قراره بهترم بشم !

فاطمه با لبخندی موافقت کرد :

ــ درستش هم همینه ، نباید اجازه بدی روحیه ات داغون بشه . تو دختر قوی هستی ؛

همینطور سرسخت و مغرور بمون و نذار اون یارو بویی از احساسات درونت ببره !

با اینکه قلبم از غم به خود پیچید اما به روش لبخند زدم . ارغوان هم به نصایح ارزشمند فاطمه

افزود :

ــ شاد باش دوستم ، ما کنارت هستیم و هرگز تنهات نمی ذاریم . با دلی که در آن واحد به دو قسمت تقسیم شده بود و یک قسمتش از دلداری دوستانم گرم بود و قسمت دیگر غوغا یی درش بر پا بود ، به کلاسمان رفتیم . ترس و اضطراب از رویارویی با

امیرعلی ، به وجودم چنگ می زد . وارد کلاس که شدیم نگام بی اراده چرخید و او را نیافت. با نفس بلندی که کشیدم همراه بچه ها روی اولین ردیف صندلی ها نشستیم . بلافاصله در کلاس باز شد و رایحه ای آشنا به مشامم خورد و دل بیچاره ام را زیر و رو کرد . جرات نگاه کردن به آن سمت را نداشتم . دست هام می لرزید و بدنم به عرق نشسته بود . صدای قدم هایی آمد و

بعد درست پشت سرم متوقف شد . صدای پایه ى صندلی بهم فهماند باز او صندلی پشت سرم

را برای نشستن انتخاب کرده است . از اینکه باز جلوی دیدش بودم و حالا نگاه مستقیمش را به


romangram.com | @romangram_com