#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_552

فاطمه لبخند زد و ارغوان دستم را فشرد و گفت :

ــ منتظر تو بودیم رفیق . فاطمه با نگاهی موشکاف و شفاف مرا زیر نظر گرفته بود . دستش را گرفتم و گفتم :

ــ تو چرا اینطوری نگام می کنی دختر؟ باز داری ذهن خونی می کنی ؟ با لحنی متفکر گفت :

ــ دوسنداری ؟ خیلی رک گفتم :

ــ نه !

لبش به لبخندی از هم باز شد . در کنار هم به راه افتادیم و او جواب داد :

ــ دیگه شرمنده ، این دست خودم نیست! ارغوان پرسید :

ــ خوبی ؟ با لحنی محکم گفتم :

ــ آره خیلی خوبم !

نگاه هر دو با شک و تردید روی صورتم چرخید . خنده ام گرفت و ایستادم :

ــ چتونه شما دو تا ؟ نکنه انتظار داشتین تا ابد به همون حال خراب بمونم ؟ ارغوان با مهربانی گفت :


romangram.com | @romangram_com