#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_551
یکم ذهنم درگیره ، زود خوب می شم . نگرانم نباشین .
به سرعت از جام برخاستم و به اتاقم پناه بردم . باید خودم را جمع و جور می کردم . آنها چه
گناهی مرتکب شده بودند که مستحق چنین رفتاری بودند ؟ روا نبود در این بهبوهه ى زندگی پر فراز و نشیبمان باری باشم اضافه ، روی دلهای مهربانشان . پشت پنجره ایستادم و به آسمان
نگاه کردم . وجدانم بهم نهیب زد:
ــ نورا به خودت بیا ! پای حرفی که زدی وایستا ! امیرعلی بهرحال نصیب و قسمت تو نبود
و نیست ! حتی اگه راست بگه و دوستت داشته باشه ، باز تو فرصت عاشقی کردن نداری !
الان تنها کاری که باید بکنی جور کردن پول عمل مامان گلیه ، به هیچ چیز دیگه فکر نکن !
نذار هیچی بتونه ذهنت رو منحرف کنه !
*****
صبح همان شب با روحیه ای بهتر به دانشکده رفتم . تصمیم گرفته بودم که عشقم را درون قلبم نگه دارم و دیگر اجازه ندهم هیچ احدی از احوالات درونم خبردار شود . ارغوان و فاطمه کنار در دانشکده منتظرم بودند . امروز روز آخر بود و از شانس خوب یا بدم ، آخرین کلاس مشترکم با امیرعلی بود . از ترم های آینده دیگر درس مشترکی نداشتیم . این بود که دیگر خیلی کم می دیدمش و یا اصلا نمی دیدمش . خوب بود یا بد ، نمی دانستم . هنوز دلم اندر احوالات مختلفی دست و پا می زد . به بچه ها لبخند زدم و با شادترین لحنی که ازم بر می آمد گفتم :
ــ سلام رفقا ، اینجا چرا وایستادین تو این گرما ؟
romangram.com | @romangram_com