#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_550
نیما به طرفمان آمد و کنارم ایستاد :
ــ بیا بشین غذا بخوریم . با اینکه هیچ دوست نداشتم این دو عزیز دوستداشتنی ام را ناراحت کنم ، اما با تمام تلاشی که
می کردم ،غم سنگینم از روی صورت پکرم پیدا بود . از طرفی به شدت حالت تهوح داشتم .این روزها درد معده جزو لاینفک لحظه های پر دردم بود و فقط کمی با جوشانده ی بابا ولی می توانستم حملش کنم . نشستم و گفتم :
ــ اشتها ندارم ، فقط یه لیوان آب می خوام .
نیما برام آب ریخت و لیوان را به دستم داد . جو به شدت سنگین بود و از شوخی های همیشگی
من و نیما خبری نبود . مامان گلی سیب زمینی آپز را توی بشقاب گذاشت و به سمتم سراند :
ــ باید بخوری مادر، جون داشته باشی کار کنی و درس بخونی. بهش نظر دوختم و گفتم :
ــ باور کن میل ندارم قربونت برم . فردا آخرین روز ترمه ، بعدش امتهانا شروع می شه . باید بشینم بکوب درس بخونم . هنوز نیم خیز نشده بودم که گفت :
ــ دو روزه که تو نگات آشوبه نورا ! این همه غصه واسه خاطر منه ؟
صدای بغض آلودش دلم را به لرزه در آورد و بی تابانه بهش نگریستم :
ــ نه ! چرا به خاطر شما باشه ؟ به سلامتی عمل می کنی و خوب می شی . منم چیزیم نیست ،
romangram.com | @romangram_com