#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_549

*****





با تنی خسته و ذهنی پریشان خاطر وارد خانه شدم . صدای نیما از آشپزخانه می آمد :

ــ اینم از نورا خانم !

سرش را از پنجره بیرون آورد و گفت :

ــ سلام آبجی خانم . به زحمت توانستم بهش لبخند بزنم :

ــسلام آقا داداش . اخم هاش توی هم پیچ خورد . دیدن قیافه ى درهمم ، دو شب متوالی به مزاجش خوش نیامد. بی اهمیت به او وارد آشپزخانه شدم . مامان گلی کنار سفره نشسته بود :

ــ سلام مامان گلی خوبی ؟

سرش بالا آمد و نگام کرد. بعد از مکثی طولانی گفت :

ــ سلام دخترم خسته نباشی .


romangram.com | @romangram_com