#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_547

ــ چون من دوسش دارم !

همین جمله ى کوتاه کافی بود تا اشک های جفتشان را دوباره در بیاورد . فاطمه بی لحظه ای تامل بغلم کرد و صدای گریه اش را در درون گلویش خفه کرد . ارغوان رویش را ازم برگرداند و با دست اشکهاش را از چهره زدود. من اما بی هیچ واکنشی در بغل فاطمه فشرده می شدم و بجز قلب پر آشوبم ، هیچ یک از اعضای بدنم در غم این سوگواری بزرگ مویه نکرد .

لحظات آن روز برام به شدت طولانی سپری شد . ارغوان تنهام نگذاشت و مرا تا شرکت ارشیا همراهی کرد . بخت باهام یار بود که ارشیا به سفر کاری رفته بود و مرا با آن قیافه ى دلمرده ندید. به سختی حواسم را جمع کارم کردم تا کمی از یاد امیرعلی که حالا به شدت ازم کینه به دل

داشت ، غافل شوم . آن شب و شب های دیگر تا صبح پلک روی هم نگذاشتم .آرام و قرار نداشتم و وجود پر از دردم پر از تشویش بود . فردای همان روز با شمس برای تحقیق قرار داشتم . وقتی بهش سلام دادم با شگفتی گفت :

ــ چه بلایی سرت اومده دختر؟! خونسرد و با نگاهی سنگی بهش خیره شدم و گفتم :

ــ هیچ بلایی استاد ! دستور کار امروز چیه ؟

اخم هاش را در هم پیچاند و در حالی که کاغذ آ چهاری را به طرفم می گرفت گفت :

ــ یه بار دیگه هم بهت گفتم ، نمی خوای حرف بزنی حرف نزن ، اما دروغ هم نگو !

کاغذ را ازش گرفتم و روی صندلی نشستم . نگاهی به محتویات کاغذ انداختم و گفتم :

ــ واقعا هیچ چیز قابل گفتنی نیست استاد ! از این روزها برای همه هست . دنیا که همیشه روی پاشنه نمی چرخه !

کنارم نشست و با صدایی که به شدت توش احساس و محبت شناور بود گفت :


romangram.com | @romangram_com