#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_546
ــ چی شدی آخه ؟ اون یاروی بی همه چیز چی بهت گفت که اینجوری از پا افتادی ؟ ارغوان به سرعت بهش اخطار داد :
ـــ راحتش بذار فاطمه ! دیگه هم حرف اون یارو رو پیش نکش !
نگاه فاطمه با سماجت توی نگام نشست و پرسید :
ــ چرا نورا ؟ نفس عمیقی کشیدم و دستش را توی دستام گرفتم و گفتم :
ــ حق تو هم هست که بدونی ، وقتی اینطوری داری برام دل می سوزونی و اشک می ریزی ! امروز امیر علی بهم گفت دوستم داره ! نگاه هر دو بهم میخ شد . با پوزخندی ادامه دادم :
ــ اما من ردش کردم چون نتونستم حرفاش رو باور کنم ؛ چون فکر می کنم همه اش نقشه بوده تا منو به قول خودش شکار کنه و بعد بهم بخنده !
صدام خش داشت و غم سنگینی درش نشسته بود . فاطمه با همان حیرت گفت :
ــ پس چرا حالت انقدر خرابه ؟ اینطور که تو می گی نذاشتی ریشخندت کنه ؛ این تو بودی که غرورش رو شکستی ! بهم بگو پس این حال و روزت واسه ى چیه نورا ؟
نگام تو نگاش نشست .اشکش دوباره در حال سر ریز شدن از کاسه ى چشماش بود . چرا اشک های
من باهام یار نبودند ؟ چرا کمی با ریختنشان آتش دلم را خاموش نمی کردند ؟ آه سوزناک دیگری
از گلوم بیرون پرید . نگاه منتظر فاطمه مرا واداشت که آهسته لب بزنم :
romangram.com | @romangram_com