#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_545

فاطمه خیلی زود دست به کار شد و با کمک ارغوان مرا از جا بلند کرد. با مهربانی بیش از حدی

صورتم را بوسید و مقنعه ام را روی سرم مرتب کرد :

ـــ الهی من فدات بشم. آروم باش رفیق ؛ همه چی درست می شه . نگاه بی فروغم به جانبش چرخید و توی نگاه برق افتاده از اشکش ، گره خورد . آهی از عمیق ترین جای سینه ام بیرون آمد :

ــ هیچ چیز دیگه درست نمی شه فاطمه ، هیچ چیز! اشک از چشماش جاری شد و بازوم را محکم فشرد . حدس می زدم دیدن دوست مغروری که در بدترین شرایط هم ظاهرش را حفظ می کرد، در این حال و احوالات افتضاح و غم انگیز

قلبش را به درد آورد . آهسته و با قدم هایی سست در کنار دو یار غارم به راه افتادم . صدای

فین فین ارغوان بهم می گفت به شدت رقت انگیز و قابل ترحم شده ام ، اما چرا دیگر برام مهم نبود، دیدن اشک هاشان ، که برای دلسوزی به حال زارم می ریختند ؟ ذره ای از غرور سفت و سختم را نمی شکست . امیرعلی با آن نگاه نفرت انگیزش روحم را کشته بود . قلبم دیگر نایی برای ادامه ى حیات نداشت . توی نماز خانه دراز کشیدم . فاطمه چادرش را دورم پیچید و ارغوان رفت تا برام چای بیاورد . هنوز سردم بود ، هنوز سلول های تنم منجمد بودند . چشمام را بستم ،

کاش می توانستم کمی بخوابم ؛ اصلا کاش همه ى این ها یک کابوس بود. نگاه و صورت پر خشم و کینه ى امیرعلی را ،حتی از پشت پلک های بسته می توانستم به وضوح ببینم . بی شک آن نگاه هرگز تا ابد از خاطرم نمی رفت . ارغوان با چای داغ آمد. کمک کرد بنشینم و لیوان

یکبار مصرف کاغذی را به صورتم نزدیک کرد و آرام آرام چای داغ را به خوردم داد . کم کم

بدنم گرم و از آن انجماد کشنده خارج شد و باز سوزش معده به سراغم آمد . فاطمه خودش را بهم نزدیک کرد و با مهربانی دست هام را ماساژ داد . چشماش از فرط گریه ای پنهانی قرمز بود . ارغوان با صدایی گرفته بالاخره آن سکوت وهم آور را شکست :

ــ بهتر شدی عزیزم ؟ سرم را تکان دادم و با آهی دیگر گفتم :

ــ خوبم دوستم . ببخشید بچه ها نگرانتون کردم . فاطمه با بغض گفت :


romangram.com | @romangram_com