#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_544
محکم به آغوشم بکشد . آهی عمیق از سینه اش خارج شد و با صدایی حزن آلود گفت :
ــ رفیق بیچاره ى من !
جمله اش دلم را به درد آورد و بیشتر سرم را توی سینه اش فرو کردم . می خواستم تا ابد آنجا بمانم . خوف داشتم از فردا و فرداها که امیرعلی وعده ام داده بود .
*****
پس از گذشت دقایقی طولانی صدای نگران فاطمه به گوشمان رسید ؛ کنارمان زانو زد و با دلواپسی خاصی گفت :
ــ خدا مرگم بده چی شده بچه ها ؟ نورا ، نورا جان چی شدی عزیزم ؟
و همانطور پشت مرا که در بغل ارغوان می لرزیدم ماساژ می داد . ارغوان به حرف آمد و با صدایی که به شدت ناراحتی درش مشهود بود گفت :
ــ کمک کن ببریمش نماز خونه ، لرز کرده . فاطمه با شگفتی نگاش کرد :
ــ تو این ظل تابستون؟! ارغوان مرا آهسته از آغوشش بیرون کشید و در حالی که زیر بازوم را می گرفت گفت :
ــ فعلا هیچی نپرس فاطمه ؛ نمی بینی حالشو ؟ کمک کن ببریمش تا کسی ندیدتش !
romangram.com | @romangram_com