#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_543

ــ متاسفم ، واقعا نمی خواستم ناراحتت کنم . تیز و برنده نگام کرد و با لحنی پر کینه گفت :

ــ همون طور که تو امروز غرورم رو زیر پاهات له کردی ، قول می دم غرورت رو زیر پاهام له کنم غزال ! تو هنوز اون روی منو ندیدی، از امروز بهت نشون می دم وقتی با

غرور و احساس امیرعلی بازی کنی ، با چه عواقبی رو به رو می شی ؛ تا اشکت رو در نیارم آروم نمی شینم ! اینو خوب به خاطرت بسپار! با آخرین جمله تمام تاب و توانم را گرفت و با نگاهی زهرآگین ازم دور شد . همانجا ایستادم و به رفتنش خیره شدم . به درستی کارم شک داشتم و از طرفی قلبم زخمی و رنج دیده ، مرا به محاکمه کشیده بود . زانوهام سست شد و همانجا کنار شمشادها روی زمین نشستم . لحظات کشنده ای

گذشت تا بالاخره دستی دور شانه هام حلقه شد . سرم بالا آمد ؛ ارغوان کنارم نشسته بود و داشت تند تند حرف می زد اما عجیب بود که حتی یک کلمه از حرفاش را نمی شنیدم . تمام حواسم رفته بود . شوک رفتار امیرعلی فلجم کرده بود . بعداز دقایقی طولانی و دست و پا زدن در آن خلع زجر آور ، ارغوان محکم به صورتم کوبید و فریاد زد :

ــ به خودت بیا نورا !

شوک بعدی حواسم را بهم برگرداند و تنم به شدت به لرز نشست . می لرزیدم و دندان هام محکم بهم می خورد . ارغوان دستپاچه و سراسیمه بغلم کرد :

ــ چی شدی تو آخه دختر ؟ اون یارو چی بهت گفت که این طوری بهم ریختی؟ نورا با توام ؟

صدام دردناک از حنجره ام بریده بریده بیرون پرید:

ــ کار درستی کردم ارغوان مگه نه ؟ اینم حتما جزوی از نقشه اش بود . فقط می خواست ریشخندم کنه ! وگرنه کجا ممکنه امیرعلی عاشقم شده باشه! نگام توی نگاه دلواپسش لغزید وبه کمرش چنگ انداختم و باز هذیان گفتم :

ــ می خواست با دوستاش به ریش من بخنده ، آره همینه ! کار خوبی کردم بهش جواب درستی ندادم ولی اون نفهمید... طعنه ى تو حرفام رو نفهمید ... به جواب منفی تعبیرش کرد ... غرورش رو شکستم ارغوان ! امیرعلی خیلی ازم ناراحته ! تو بگو ، بگو بهم کارم درست بوده ! زود باش بگو ارغوان ! من بهترین کارو کردم مگه نه ؟ همچنان دندان هام بهم می خورد و صدای بدی ایجاد می کرد . در آن ظهر تابستانی سردم بود . از نگاه نفرت آمیز امیرعلی تنم یخ بسته بود. زندگی برام تمام شده بود و حس مرگ بهم دست داده بود . ارغوان محکم مرا به خود فشرد و بعد از مدتی توی چشمام نگاه کرد و با لحن غصه داری گفت :

ــ تو دوسش داری نورا ؟! سوالش به ناگاه مرا به خود آورد . لرزم به طور شگفت آوری تمام شد و نگام را مانند یک گناهکار از او دزدیدم . حالا تنها راز ناگفته ام برای ارغوان رو شده بود. سکوت غم انگیزم باعث شد دوباره


romangram.com | @romangram_com