#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_542
ــ با نهایت احترام نمی تونم قبول کنم . می خوام بدونی که واقعا فرصتش رو ندارم .
امیدوارم درکم کنی . عجز تو صدام نتوانست آتش خشم نگاش را خاموش کند . دست هاش را مشت کرد و با غضب گفت :
ــ باورم نمی شه ! تو داری به من ، امیرعلی تهرانی جواب رد می دی ؟
طوفانی که به راه افتاده بود ، ظاهرا با هیچ چیز آرام نمی شد . امیرعلی غرورش را در طبق اخلاص گذاشته بود و حالا آن را در هم شکسته می دید . برای اویی که هرگز از دختری جواب نه نشنیده بود ، تاب آوردن این نه بس طاقت فرسا و غیر ممکن می نمود .
با نرمترین لحن ممکن گفتم :
ــ اینجوری بهش نگاه نکن ، من فقط نمی تونم بهت هیچ جوابی بدم؛ چون اولویت های زیادی
تو زندگیم دارم ، که مهم ترینش مادرمه . امیرعلی من هیچ وقتی برای خودم ندارم . اینو می تونی بفهمی ؟ اگر امیرعلی آنروز خوب به حرفام گوش می کرد و غرور کور و کرش نکرده بود ، خیلی راحت می توانست از حرفام احساس درونم را بفهمد . من رک و راست بهش نه نگفته بودم ،
اما امیرعلی اینگونه برداشت کرد و بالاخره آتش خشمش طغیان کرد و با بی رحمی سرم هوار شد :
ـــ تاوان این کارت رو پس می دی چشم سیاه ! قسم می خورم که به زانو درت می یارم !
ناباور و دلشکسته بهش خیره شدم . به جوش و خروشش ، به طوفان عظیم چشماش ،به لحن تلخ و پر از نفرتش . نگاه زهر دارش خون را در رگام لخته کرد و تمام وجودم به درد نشست .
این بُعد از شخصیت امیرعلی برام غیر قابل فهم بود . قدمی به عقب برداشتم و با لحن بغض داری گفتم :
romangram.com | @romangram_com