#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_541

مدام صداش تو گوشم اکو می شد :

ـــ می خوام شکارش کنم ، به هر قیمتی که شده! یعنی همه ی این حرف ها جزوی از نقشه ى امیرعلی بود؟ چه بسا اگر بهش جواب مثبت می دادم تمام پسرهای کلاس از پشت شمشادها بیرون می پریدند و به ریش من می خندیدند . قدرت تصمیم گیریم مختل شده بود . نمی توانستم راز نگاه امیرعلی را کشف کنم . سکوتم اذیتش کرد و به حرف آمد :

ـــ نمی خوای چیزی بگی ؟

صدام لرز داشت . دلم براش پر می کشید اما گفتم :

ــ من غافلگیر شدم ! همیشه فکر می کردم بهم به عنوان صیدت نگاه می کنی! صورتش در هم رفت :

ــ می دونم ، من ذهنت رو قبلا خراب کردم اما فرصت بدی بهت ثابت می کنم احساسم بهت واقعیه ! دست هام را با استرس بهم پیچاندم و با صدایی که همه ى سعیم را می کردم تا بیشتر از این نلرزد گفتم :

ــ راستش نمی دونم چی بگم ! اخم هاش تو هم پیچید :

ـــ چیزی که واقعا تو دلته بهم بگو !

چطور می توانستم همچین کاری کنم ؟ دلم که براش ضعف می رفت، اما آیا اعتراف به احساسم کار درستی بود ؟ باز صداش تو ذهنم انعکاس پیدا کرد، ترس تو دلم پیچید . من توان این را نداشتم که مورد استهزای امیرعلی قرار بگیرم . اگر بهم می خندید ؟ اگر همه ى اینها جزوی از نقشه اش بود ؟ من نورا تنها ، نابود می شدم . با مرگ احساسم می مُردم . بی معطلی گفتم :

ــ اون روز تو کافه بهت گفتم چقدر زندگیم پیچ و خم داره . گفتم چقدر مشکلاتم زیاده .من واقعا تو زندگیم وقتی برای عشق و عاشقی ندارم امیرعلی ! لحن صدام ملتمس بود . تمام احساسم توی چشام نشسته بود و نگام توی نگاش ثابت بود . چشماش برقی زد و صورتش منقبض شد . ابروانش بیشتر به هم تنید و با صدایی که خشم بهش شیار می زد گفت :

ـــ الان داری دست رد به سینه ى من می زنی ؟! نفسم را به بیرون راندم و با دلی خون گفتم :


romangram.com | @romangram_com