#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_540
که توش شناور بود . با صدای گرمی گفت :
ــ از روزی که دیدمت فقط به فکر شکارت بودم. اونقدر این فکر با من بود و قوی بود که اصلا حالیم نشد کنار این حس ، یه احساس دیگه هم جوونه زده و داره تو دلم رشد می کنه . نورا من تا
بحال برای هیچ دختری از این حرفا نزدم . همیشه غرورم برام حرف اول و آخر رو می زد ،اما یه مدتیه که بیقرارم، کلافه ام ، بی حوصله ام ، ولی همین که با توام ، تو رو می بینم ،
حالم خوب می شه ! فکر می کردم این حالتم عادیه ؛ واسه اینه که جذبت شدم و میلم برای شکارت بیشتر می شد ؛ولی اون شب تو سفر کاشان ، تو اتوبوس وقتی تصادف کردیم، اولین نفری که تو ذهنم اومد تو بودی ! وقتی تو اون حال دیدمت فهمیدم که این احساس فراتر از این حرفاست . نمی خوام طول و تفسیر بدم و مقدمه چینی کنم . تو یه کلام ، اون روز تو اون کافه ى دنج یه حقیقت بزرگ جلوی چشمام قد علم کرد... برای لحظه ای سکوت کرد . نگاهمان در هم گره خورد. دلم داشت از هیجان می ترکید . امیرعلی امروز با همیشه فرق می کرد . صداش را دوباره شنیدم ، با نوزاشگرانه ترین نگاه به نرمی یک پر گفت :
ـــ من دوستت دارم نورا ! دلم در سینه فرو ریخت و تمام وجودم به لرزه در آمد . شنیدن این جمله آنهم از دهان امیرعلی، از محالات ممکن ذهنم بود . بی حرکت بی حتی پلک زدن داشتم نگاش می کردم ، در حالی که دلم با غوغایی عظیم درگیر بود . نگاش گرم بود و صداش به شدت خواستنی :
ــ من فهمیدم که تمام این مدت تو برام مهم بودی، نه برای شکار ، بلکه محبتت داشت تو دلم
ریشه می زد . چند روز پیش مانی ازم پرسید اگه شکارت کنم بعدش چی می شه ؟ چند روز می خوام
پیشم بمونی ؟ من بهش فکر کردم نورا و در کمال حیرت دیدم می خوام تا ابد کنارم باشی و هیچ
روزی رو بدون تو نمی خوام !
دوباره به موهاش چنگ زد و آب دهانش را با صدا فرو داد . کلافه بود؛ امیرعلی غرورش
را برام زمین زده بود . خوب می توانستم ببینم با چه مشقتی این کار را می کند . ساکت که شد باز همان طور نگاش کردم . او حرفاش را زده بود و حالا مسلما از من جواب می خواست .
romangram.com | @romangram_com