#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_539

ــ چه پررو پررو اومده می گه منتظرم ! می خوای بری نورا ؟ نگام به سویش چرخید و بی هوا گفتم :

ــ می رم ببینم چی کارم داره ! کلاس بعدی می بینمتون .

ارغوان با چشمانی حیران و فاطمه با هیجان مرا بدرقه کردند . دلم مثل سیر و سرکه می جوشید و بهم فرمان رفتن می داد . با دلهره و اضطرابی که دلم را چنگ می زد ،خودم را به محوطه رساندم . آنجا ایستاده بود. یک دست در جیب و دست دیگرش توی موهاش فرو رفته بود . چشماش که مرا دید ، کلافه موهاش را چنگ زد و چند قدم باقی مانده را به طرفم آمد . با صدایی

که به وضوح می لرزید گفت :

ــ ممنون که اومدی !راستش فکر نمی کردم بیای !

دستم محکم بند کیفم را فشرد و با دست دیگر مانتوام را در مشت فشردم و گفتم :

ــ گفتی کار مهمی داری !

سرش را تکان داد و نگاش به اطراف سرک کشید . من هم بی اراده به اطراف نظر دوختم .

جز ما دو نفر هیچ کس دیگری نبود . فقط من بودم و امیرعلی و صدای بی امان قلبم . دستش را از

جیب خارج کرد و با هر دو دست موهاش را مرتب کرد و بعد نگاش را به من دوخت :

ـــ نمی دونم باید از کجا شروع کنم و چه جوری بگم . کف دستم عرق کرد و تیره ى پشتم لرزید . نمی دانستم این استرس لعنتی از کجا آمده است که داشت فلجم می کرد . سکوتم ادامه داشت. او خودش دوباره سخنگو شد. نگاش را مستقیم به چشمام دوخت . نگاه امروزش ورای همه ى روزهای دیگر بود ؛پر از احساس ، پر از محبتی عظیم


romangram.com | @romangram_com