#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_538
ــ اهوم !
خنده اش گرفت و بالاخره صلح برقرار شد .
شمس بعد از مرور کلی جزوه برای دانشجوها آرزوی موفقیت کرد و برای مدتی کوتاه نگاش را روم ثابت نگه داشت و عاقبت از کلاس بیرون رفت . هنوز سر جام نشسته بودم که صدای امیرعلی باز دلم را زیر و رو کرد :
ــ سلام چشم سیاه !
سرم بالا رفت و نگام را گیر انداخت . لبخند به لب داشت . شلوار جین با یک تیشرت آستین کوتاه
لیمویی تنش بود که به شدت بهش می آمد .با لحنی متفاوت از همیشه گفت :
ـــ می شه باهام بیای ؟ یه کار مهمی باهات دارم !
مات و مبهوت سر جام میخکوب شدم . آثار تعجب را که تو صورتم دید، خندید و ادامه داد :
ــ تو محوطه ى پشت دانشکده منتظرتم ، زود بیا ! دو انگشتش را به پیشانی زد و از کلاس خارج شد . همان طور هاج و واج به جای خالی اش زل زده بودم که فاطمه با شور و هیجان گفت :
ــ یعنی چیکارت داره نورا ؟!
ارغوان اضافه کرد :
romangram.com | @romangram_com