#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_537
فاطمه راست نشست و جزوه اش را ورق زد . ارغوان در همان حال گفت :
ــ نورا دستم به دامنت ، کی وقت داری یکم باهام کار کنی ؟
ــ نگران نباش می رسونمت . پنج شنبه هم بیا کلاس ، ضرر نمی کنی .
ــ فدای تو من بشم . می دونی که ارشیا دمار از روزگارم در می یاره بدونه چقدر تو خوندن
کاهلی کردم ، فاتحه ام خونده ست !
فاطمه دوباره نخود آش شد :
ــ حقته ! اون روزایی که تو داشتی واسه خودت ول می گشتی ، ما دوتا بیچاره ى بینوا داشتیم درس می خوندیم .
ارغوان با غیظ نگاش کرد :
ــ تو رو سننه ؟ من دارم با این حرف می زنم ! زود بهش توپیدم :
ــ ببخشیدا ، این به درخت می گن ! بهم چشم غره زد :
ــ حالا توهم وسط دعوا نرخ تعیین می کنی ؟! با چشمکی با مزه گفتم :
romangram.com | @romangram_com