#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_535

ـــ من دیگه برم . برگشتم و نگاش کردم . به شدت مدیونش بودم . بی مقدمه بغلش کردم و گفتم :

ــ ممنون ازت دوستم ؛ هیچوقت لطفت رو فراموش نمی کنم . با علاقه مرا بوسید و از خود جدا کرد :

ــ کاری نکردم . بچسب به کارت تا آبروی ضامنت رو نبری ! خنده ام گرفت و گفتم :

ــ چشم ، هوای آبروت رو دارم .دیگه برو به سلامت ، از کارو زندگی انداختیم ! چشماش را درشت کرد و بهم تشر زد :

ــ دختره ى چشم سفید ! بعد دستی برام تکان داد و در حالی که از در خارج می شد گفت :

ــ فردا می بینمت .

******

دوشنبه ى خواستنی از راه رسید . حالم روبه راه شده بود . با اینکه هنوز مشکلاتم به قوت خودش باقی بود وحرف های آنشب مامان گلی روی دلم سنگینی می کرد ، اما آرام شده بودم و به شدت

امیدوار . به هر قیمتی شده مامان گلی را راضی می کردم برای خوب شدن تلاش کند .هنوز پول

عمل جور نشده بود و نمی دانستم از کجا جور خواهد شدف اما خدا قدرتش را بهم نشان داده بود و ثابت کرده بود در سیاهترین لحظه ها هم می تواند فقط با یک اشاره ، همه جا را از نور و روشنایی پر کند . پام که به کلاس رسید نگام با نگاه امیرعلی تصادف کرد و برای لحظاتی

به همان حال ماندیم . پاهام خشک شد و ضربان قلبم تندتر شد . نگاش پر از حس بود ، پر از شیفتگی و لبخند جذاب گوشه ى لبش جانم را به لب می رساند . سری برام تکان داد. بی اراده سرم تکان خورد و بعد به سرعت نگام را ازش دزدیدم و کنار بچه ها نشستم . فاطمه با لودگی گفت :


romangram.com | @romangram_com