#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_534
ــ آفرین به داداش گلم که حداقل تلاشش رو برای خودمونی شدن کرد ! بهش چشم دوختم و با نگاه براش خط و نشان کشیدم. ارشیا از جاش بلند شد و گفت :
ــ همراهم بیاین تا اتاق کارتون رو نشونتون بدم . من بلند شدم و ارغوان با اعتراض گفت :
ــ دوباره خراب کردی برادر من !
ارشیا بهش خندید و من چشم غره رفتم اما او بی اعتنا به مزه پرانی هاش ادامه داد . اتاقم یک اتاق بزرگ و بی در و پیکر بود . پر از قفسه و پرونده؛ یک میز کوچک با صندلی گردان مشکی یک مانیتور سیاه رنگ به همراه چراغ مطالعه . پرونده های زیادی روی میز انباشه شده بود. ارشیا به سویم برگشت و گفت :
ــ زحمت اینا با شماست. دو هفته ای می شه که این پست خالیه و کار ما لنگ مونده . فکر می کنین از کی آمادگی کار دارین ؟
بی تأمل گفتم :
ــ از همین الان ! ابروهاش بالا پرید و نگاش مشتاقانه روم ثابت ماند :
ـــ عالیه ! پس بیاین یکم روند کار رو براتون توضیح بدم .
مانیتور را روشن کرد و ازم خواست روی صندلی بنشینم . ارغوان از اتاق رفت و ما را تنها
گذاشت . ساعتی بعد من شمه ای از کار روزانه ام را به صورت تئوری فرا گرفته بودم .
کارم سبکتر از شرکت بهادری بود و رقم پیشنهادی ارشیا در قراردای که جلوم گذاشت، خیلی بیشتر از حقوقی بود که آن کفتار بهم می داد و مانند چند نفر ازم کار می کشید . با رغبت قرارداد را امضا کردم و به اتاقم رفتم . ارغوان همرام آمد :
romangram.com | @romangram_com