#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_533

چشمان زیباش درخشید و با صورتی بشاش گفت :

ــ نیاز به مصاحبه نیست نورا خانم، شما قابل اعتماد ما هستین . خوشحالم که این شغل نصیب

شما شد . واقعا از شما بهتر سراغ نداشتم . حرف هاش حسابی شرمنده ام کرد و با خجالت گفتم :

ــ چوب کاری می فرمایین جناب ! امیدوارم لایق این همه لطف و اعتماد باشم . ارغوان پوفی کرد و گفت :

ـــ وای از دست شما دو تا و این لفظ قلم حرف زدنتون ! قلبم گرفت به خدا ! نمی شه یکم راحت تر

حرف بزنین ؟ آدم احساس می کنه جلوی رییس جمهوری ، وزیری، چیزی نشسته ! صدای معترضش ما را به خنده انداخت . ارشیا دستی به صورتش کشید و گفت :

ــ راست می گی خواهر کوچولو، کم کم ما هم عادت می کنیم یکم خودمونی تر با هم حرف بزنیم تا تو هم انقدر حرص نخوری .

لحنش به شدت صمیمی بود اما اصلا موجبات آزارم را فراهم نکرد . به ارشیا قد ارغوان اعتماد داشتم و از صمیم قلبم خوشحال بودم که برای او کار کنم . نگام که توی نگاش نشست گفتم :

ــ فقط مسئله دانشگاه .... نگذاشت حرفم را تمام کنم و با اطمینان خاطر گفت :

ـــ نگران هیچی نباشین ، شرکت از هشت صبح تا هشت شب بازه؛ شما هر تایمی که تونستی بیا و کارهای مربوط به خودت رو انجام بده . هیچ مشکلی نیست .

لحنش ارغوان را به خنده انداخت و براش دست زد :


romangram.com | @romangram_com