#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_532
ــ دیگه هیچی مثل قدیما نمی شه دخترم ، خودم از همه بیشتر از حال خودم خبر دارم . زندگی
رو به خودت سخت تر از اینی که هست نکن .
نگام توی نگاش قفل شد . برق اشک تو چشماش می درخشید . قلبم در سینه یک در میان می زد .
حرفای مامان گلی امید تازه جوانه زده ی قلبم را ، با بی رحمی از ریشه کند و به شدت غصه دارم کرد .
*****
فردا عصر بعد از اتمام کلاس ها به همراه ارغوان به شرکت ارشیا رفتیم . دلم در سینه بیقراری می کرد و هیجان و اضطراب به وجودم چنگ می زد . ارشیا با خشرویی ازمان استقبال کرد :
ــ سلام خانم ها خیلی خوش اومدین . بفرمایین بشینین. اتاقش بزرگ و نورگیر بود . بسیار دلباز و زیبا دکور شده بود . ارشیا یک شرکت بازرگانی بزرگ داشت که بیشتر از بیست کارمند براش کار می کردند . این شلوغی برام موهبت بود . روی مبل های اداری مشکی رنگ نشستیم .نگام به پیرامونم چرخید، رنگ و هارمونی وسایل بهم می آمد و در نظر اول خوشایند به نظر می رسید . رنگ دیوار ها سفید بود و نمای یکی از دیوارها تمام شیشه بود . شرکت در طبقه ى هشتم یک برج قرار داشت ومنظره ای زیبا از تهران، از شیشه های تمیز پیدا بود . سرامیک های کف با رنگ سفید مرمری از تمیزی برق می زد ،
به طوری که می توانستی عکس خودت را توی هر سرامیک چهارگوش ببینی . میز بزرگ و صندلی چرخان درست پشت دیوار شیشه ای قرار داشت . ارشیا روی یکی از مبل ها نشست و
ارغوان برای پاسخ به تعارفاتش گفت :
ــ خدمت رسیدیم داداش جون ! لبش به لبخندی از هم وا شد و نگاه مشتاقش را روی من تنظیم کرد . خیلی زود از آنالیز پیرامونم دست کشیدم و گفتم :
ــ واقعا ممنونم ازتون آقا ارشیا ، من واسه هر گونه مصاحبه ای آماده ام .
romangram.com | @romangram_com