#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_531

ــ نمی خوام خودت رو به آب و آتیش بزنی نورا ، هر آدمی یه عمری داره . با خواست خدا که

نمی شه جنگید . دوسندارم بعد مرگم تا مدتها درگیر قرض و قوله واسه دوا درمون من باشی .

قلبم به یکباره در هم فشرده شد و بغض به سینه ام فشار آورد . با لحنی معترض

و پریشان گفتم :

ــ دور از جون مامان گلی . نمی دونی چقدر روت حساسم ، بازم دلم رو خون می کنی با این حرفا ؟

صد بار گفتم بازم می گم ، برام فقط تو مهمی ! می خوام پیشم بمونی ! این خواسته ی زیادیه ؟ یعنی تو انتظار داری دست رو دست بذارم و حتی برای بهبودت تلاشی هم نکنم ؟

ــ تلاشت ثمری هم داره ؟

حس بدی توی سلولهای تنم پیچید . ولی از تک و تا نیافتادم و گفتم :

ــ معلومه که داره ! به امید خدا خوب می شی !همه چیز مثل قبل می شه، مثل وقتایی که بابا هم بود . من نمی ذارم به همین راحتی و زودی تو هم تنهام بذاری ، می فهمی ؟

بغض نفسم را گرفته بود .مامان گلی بهم خیره شد . افسوس را در نگاش خواندم . مامان عزیز من به حال زارم افسوس می خورد و به تلاش مذبوحانه ام با دیده ی ترحم می نگریست . گویا

مامان گلی به کل نا امید شده بود و خیال نداشت هیچ سعی ای برای پس گرفتن سلامتی دوباره اش بکند .صداش بی هیچ بارقه ی امیدی دلسردم کرد :


romangram.com | @romangram_com