#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_530
سوالش باعث شد برای لحظاتی دستام بی حرکت بماند . صدای قِرقِر پنکه ی زهوار در رفته برای مدتی تنها صدای حاکم در فضا شد . آهی از سینه ی مامان گلی بیرون پرید . نگاه بی تابم
به صورتش افتاد . اشک بی مهابا از کاسه ی چشماش بیرون می ریخت . دلم زیر و رو شد و همه ی وجودم به درد نشست . طاقت دیدن اشک های او را نداشتم با لحنی منقلب گفتم :
ــ چرا گریه می کنی فدات شم ؟
با صدایی که بغض به شدت بهش خش انداخته بود گفت :
ــ از دست این دنیا دلگیرم . چرا باید وبال گردن تنها دخترم باشم . تو فکر می کنی من نمی فهمم ؟
از همون دیشب آشوب تو چشمات رو دیدم . می دونم که وضعم خیلی خرابه .دیگه لازم نبود
دکتر جدید برم . با اون همه آزمایشات جوراور حتما همه ی پس اندازت رو دادی ، چطور تونستی
این داروهای گرون رو هم بگیری ؟
اشک هاش را پاک کردم و دستش را با همه ی احساسی که بهش داشتم فشردم و گفتم :
ــ تو به این چیزا فکر نکن عزیز دلم ، من راضیم .همه ی تلاشم رو می کنم تا برامون بمونی تا کمتر درد بکشی . با این اشک ها زندگی رو بهم زهر نکن .
مامان گلی با دستش قفسه ی سینه اش را فشرد و به سرفه افتاد و در میان سرفه ها به سختی گفت :
romangram.com | @romangram_com