#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_529
ــ محاله مامان گلی بذاره شما این ساعت گشنه از خونمون بری ارغوان خانم ؛ یه املت چیز قابل داری نیست . یه لقمه بخورین و بعد دوسداشتین برین . ارغوان در مقابل حرف های نیما خلع سلاح شد و فقط به تشکری بسنده کرد . مامان گلی با لبخند
دستش را فشرد و گفت :
ــ با ما راحت باش دخترم ، درسته که دستمون تنگه اما دلمون دریاست . حرف مامان گلی گل لبخند را به لبای من و ارغوان آورد . مانتو ام را از تن خارج کردم و به
کمک داداش نیمام رفتم . آنشب با ارغوان بهمان خوش گذشت . با بی میلی املت را خوردم و
به به به و چه چه های ارغوان دهن کجی کردم . بعد خوردن شام میان شوخی های بی پایان من و نیما ، ارغوان به ارشیا زنگ زد و ازش خواست که به دنبالش بیاید و با خیال راحت مشغول خوردن چایش شد . ارغوان با حضورش آنشب تنش موجود در خانه مان را از بین برد و پس از سالها خانه ما رنگ مهمانی عزیز را به خودش دید .
بعد از رفتن ارغوان نیما ه اتاقش رفت و مامان گلی تنها شدیم . داروهاش را برداشتم و با
یک لیوان آب کنارش نشستم . پاهاش را دراز کرده بود و داشت ماساژشان می داد . دست پیش
بردم و حینی که به جاش پاهاش را می مالیدم گفتم :
ــ باید داروهای جدیدت رو بخوری قربونت برم .
نگاش را ازم دزدید و با صدای گرفته ای گفت :
ــ پولش رو از کجا آوردی ؟
romangram.com | @romangram_com