#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_528

ــ تقصیر خود نامردمه که پات رو به این خونه وا کردم ! مامان گلی لب به دندان گزید :

ــ زشته مادر ، چی داری می گی ؟! ارغوان بی پروا خندید :

ــ کار خوبی کردی ! حالا ننه من غریبم بازی رو بذار کنار ، بیا بگیر بشین . از پررویی اش خنده ام گرفت . نیما که با صدا به حرف های ما می خندید ، زودتر از من دست

به کار شد و کتری استیل که دسته اش سوخته بود، پر آب کرد و روی اجاق گذاشت . ساعت از ده

گذشته بود و شکمم بدجور به قارو قور افتاده بود . نگام نا محسوس روی اجاق چرخید؛ نیما با تیزهوشی رد نگام را گرفت و گفت :

ــ شام که نخوردین ؟

من سری تکان دادم و او گفت :

ــ پس قسمت بوده املت مشتی نیما خان رو بخورین امشب !همین الان براتون راست و ریست می کنم .

ارغوان زود به حرف آمد :

ــ نیاز نیست زحمت بکشی آقا نیما . من یه چایی می خورم و می رم .

نیما در حالی که تابه را روی اجاق می گذاشت ، نگاش کرد و گفت :


romangram.com | @romangram_com