#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_526

*****



با ارغوان وارد خانه شدیم . چراغ روشن آشپزخانه ما را به آنسو کشاند . با صدای بلندی گفتم :

ــ صاحبخونه مهمون نمی خوای ؟

صدای نیما از داخل آمد :

ــ تو از کی مهمون این خونه شدی و ما بی خبریم آبجی خانم ؟! ارغوان ریز خندید و من سرم را از پنجره کوچک تو انداختم . روی زمین رو به روی پنکه ى زهوار در رفته ى قدیمی نشسته بود و کتاب ریاضی محبوبش دستش بود . مامان گلی آن طرف تر نشسته بود ؛ چادر نماز سرش بود و داشت ذکر می گفت :

ــ از قدیم گفتن دختر مهمون خونه ست و یه روز بالاخره می ره آقا داداش ! بلند شد و به سمتم آمد. یک ابروش را بالا داده بود و با صورتی که ته ریش داشت و مملو از

لبخند بود نگام کرد و گفت :

ــ به امید خدا یعنی یه روز شما رفتنی هستی ؟ دل من که برای اون بیچاره ای که می خواد تو رو ببره از الان کبابه !

چپکی نگاش کردم و به او که حالا کنار پنجره ایستاده بود و با نگاه مشتاقش داشت تماشام می کرد،

تشری زدم و گفتم :


romangram.com | @romangram_com