#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_525
ــ دیرت می شه دختر، تا بری و برگردی . می دونی چقدر مسیر دوره ؟ نیم نگاهی بهم انداخت :
ــ اونش دیگه به تو مربوط نیست !
ــ چرا خیلی هم هست ! نصفه شب ، یه دختر تنها با یه ماشین تو خیابون ، طعمه از این بهتر پیدا نمی شه !
ــ باشه به ارشیا می گم بیاد دنبالم .
ــ تو که ماشین داری ؟ برزخی نگام کرد و گفت :
ــ نورا دیگه داری کفری ام می کنیا ! تو فضول این چیزا نباش ! نکنه دلت نمی خواد بیام خونه اتون ؟
بهش اخم کردم و دستام را روی سینه چلیپا کردم و صاف سر جام نشستم :
ــ چرت و پرت نگو، اصلا هر کاری که دوس داری بکن ؛ به من چه ! بشکنی در هوا زد :
ــ آفرین به تو دختر خوب ! چرا خودت رو تو همه چیز قاطی می کنی آخه ؟
با چشمانی از حدقه در آمده نگاش کردم که موجب شد با صدا بخندد ؛ از صدای خنده ى
دل انگیزش لبخند با لبام آشنا شد و با طیب خاطر خودم را به او و دیوانه بازی هاش سپردم . بالاخره از دست بهادری نجات پیدا کرده بودم . حقش بود امشب یک جشن بزرگ بر پا می کردم .
romangram.com | @romangram_com