#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_524

نفس گره خورده در سینه ام ، آزاد شد و دلم آرام گرفت . باورم نمی شد به همین سرعت همه چیز داشت درست می شد . ارشیا قابل اعتماد بود و کار کردن براش روح و روانم را فرسوده نمی کرد . نگام به آسمان رسید و در دل خدا را شکر کردم. تنهام نگذاشته بود؛ اول امیرعلی را برام فرستاده بود و یک روز خاطره انگیز را برام رقم زده بود و بعد ارغوان را ، یار غار و رفیق شفیقم را، که ناجی ام شده بود در این شب گرم تابستانی ؛ که امیدم را کامل از دست داده بودم . ارغوان باز

امید را به دلم باز گرداند . بی اراده بغلش کردم و صورت سفید مفیدش را بوسیدم و گفتم :

ــ ممنون رفیق ! چه خوبه که تو رو دارم . چقدر دیوونه بودم که تمام این سالها بهت دروغ گفتم !

از بغلم بیرون آمد و با لحن شوخی پرسید :

ــ الان نادمی ؟ سرم را تکان دادم و او با خنده گفت :

ــ عذرخواهیت قبوله ! لبخند به لبام انحنا داد و بالاخره بعد از یک روز طولانی و سخت ، دلم به آرامش دعوت شد .

ارغوان ماشین را روشن کرد و گفت :

ــ دیگه بریم خونه، مامانت به این داروها نیاز داره .

ــ منو یه گوشه کنار پیاده کن ، خودم می رم . دیرت می شه .

چشم غره ای بهم زد و هم زمان دنده را عوض کرد :

ــ لطفا ساکت شو! ازم انتظار نداشته باش با این حال و روز تنها ولت کنم . می ریم خونه اتون، منم می یام تو؛ می خوام مامانت رو ببینم و یه چای باهاش بخورم .


romangram.com | @romangram_com