#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_520
مامانته ! بهم اجازه بده اینبار داروها رو بگیرم ، به عنوان قرض بهش نگاه کن .مطمئن باش
ازت پس می گیرم . نورا مامانت به اون داروها احتیاج داره !
قلبم سوخت و بغض به دیواره های گلوم نیشتر زد . سکوتم باعث شد دوباره به حرف بیاید :
ــ می دونم چقدر مغروری ! می دونم حساسی ! عزت نفس بالایی داری ! دلت نمی خواد از کسی پول قبول کنی ! بهت بر می خوره ! غرورت می شکنه ! اما نورا من کسی نیستم ، دوستتم !
خدا شاهده که تو برام از خواهر عزیزتری . نمی تونم ناراحتی و پریشونی ات رو ببینم و بی تفاوت
باشم ؛ اونم وقتی که می دونم می تونم کمکت کنم . با هر کس دیگه که می خوای مغرور باشف ولی با من نه ! بهم اعتماد کن، بذار یکم از اون بار سنگین رو دوشت رو بردارم و اول از همه به مادرت فکر کن و خودخواهی نکن !
حرفاش درست بود، نبود ؟ مامان گلی در اولویت قرار داشت . چاره ای جز قبول کمک ارغوان نداشتم ؛ هرچقدر هم که غرورم له می شد ؛هر چقدر هم که بار دلم سنگین تر می شد؛ هر چقدر هم که عزت نفسم جریحه دار می شد ؛ الان وقت خودخواهی نبود . نفسم را سنگین از ریه بیرون دادم و لب زدم :
ــ باشه ،ممنونم ازت .
ــ ازم تشکر نکن ، یه خواهر برای خواهرش هر کاری می کنه ، به تشکرم نیاز نداره ! لبخندی هر چند تلخ روی لبام جان گرفت . خوب بود که ارغوان کنارم بود، نبود ؟ کنار یک
داروخانه شبانه روزی نگه داشت و گفت :
ــ نسخه رو بده .
romangram.com | @romangram_com