#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_519
مسئول بی برو برگردش من بودم . مرا بی هیچ حرفی سوار ماشین کرد و خودش هم روی صندلی راننده نشست . به سرعت استارت زد و مرا از آنجا دور کرد . نگام به خیابان بود و بی هدف تابلوهای مغازه ها را می خواندم . از بچگی عادتم بود ؛ توی صف های طولانی اتوبوس و ساعتهای زیاد اتوبوس سواری ، این تنها سرگرمی ام بود و ذهنم را از هر چیز بدی منحرف می کرد . ارغوان مرا از عالم خودم بیرون کشید و پرسید :
ــ بهتری ؟ نگام به سمتش کشیده شد ؛ اوهم برای لحظاتی نگام کرد . دوباره آه کشیدم :
ــ نمی دونم ارغوان، دیگه هیچی نمی دونم .
ــ نمی خوای برام درست و درمون تعریف کنی چی شده ؟
ــ چی بگم برات ؟ دلم داره آتیش می گیره ارغوان ! همین قدر بدون که با پیشنهاد بی شرمانه اش همه ى وجودمو درهم شکسته !
ــ تو هیچی نگفتی ؟ نزدی تو گوشش ؟!
ــ زدم ! خیلی هم محکم زدم ! ولی دلم خنک نشد ! حرفاش بدجوری بار دلم شده ؛ نمی تونم
هیچ جوری فراموشش کنم . دستم را گرفت و فشرد و با لحن تسلا بخشی گفت :
ــ می تونی و فراموشش می کنی . اون مرتیکه هیز و هوسباز ارزشش رو نداره ، واسه خاطرش غصه بخوری و ناامید بشی . نگام دوباره به خیابان کشیده شد و با صدایی پر از یأس گفتم :
ــ بیکار شدم ! الان باید چه گِلی به سرم بگیرم ؟
ـــ همه چیز درست می شه ، بهت قول می دم ! فقط الان تنها چیزی که مهمه گرفتن داروهایی
romangram.com | @romangram_com