#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_518
خودم را به گوشه ى خیابان رساندم و سرم را به دیوار تکیه دادم . صدای ارغوان تحلیل رفت :
ــ الان کجایی ؟
ــ نمی دونم !
نگاهی به اطرافم کردم و ادامه دادم :
ــ همین جور پیاده راه افتادم ؛ نمی دونم کجام .
ــ برو از یکی بپرس بعد بهم زنگ بزن . من همین الان می یام پیشت باشه ؟
فقط سرم را تکان دادم و از شدت بغض چیزی نتوانستم بگویم . ارتباط قطع شد . از آن لحظه تا وقتی ارغوان ، یارغارم خودش را بهم رساند ، چهل دقیقه طول کشید. کنار خیابان جلوی ایستگاه اتوبوس ایستاده بودم که آمد ؛ با ماشین مادرش . خدا می دانست چطور به این سرعت خودش را بهم رسانده بود. با عجله پیاده شد و بی لحظه ای معطلی مرا به آغوش پر محبتش کشید . نفسم از سینه رهاشد و به مانند آهی کشدار دلم را سوزاند .هنوز اشک هام باهام قهر بودند. هنوز بهشان اجازه ى فرو ریختن نداده بودم .
دستام بی رمق دور کمرش حلقه شد و آن موجود عزیز را به خود فشردم . بیشتر مرا در آغوشش جا داد و زیر گوشم گفت :
ــ همه چیز درست می شه دوستم، به خدا توکل کن !
صدای پر مهر و امیدش دلم را به آرامش دعوت کرد . خوب بود که در چنین شرایطی آغوشی برای تخلیه احساساتم داشتم ، خوب نبود ؟ بعد از مدتی مرا آهسته از خود جدا کرد و به صورتم
نگریست . چشماش غمزده بود و چهره ى همیشه شادش را گرد ناراحتی پوشانده بود. بی شک
romangram.com | @romangram_com