#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_521
دستم نا میل توی جیبم رفت و نسخه را بیرون کشیدم. بلافاصله از دستم قاپید و به سرعت پیاده شد، مبادا که پشیمان شوم . او که رفت دوباره نگام را دادم به خیابان و تک تک تابلوهای مغازه هایی که بهشان دید داشتم ، در ذهن خواندم؛ تا بشود آن بغض لعنتی که قصد جانم را داشت ، پس بزنم . تا بشود یادم برود همین حالا چطور از غرورم گذشتم . تا فراموش کنم بهادری چطور با بی رحمی و شقاوت همه دخترانگی هام را لگد کوب کرد و روحم را کشت .
بعد از دقایقی طولانی ارغوان آمد ؛ با کیسه ای پر از داروهای رنگارنگ و صد البته گرانقیمت .
کیسه را روی پاهام گذاشت . نسخه را بیرون کشیدم و نگام به قیمتش افتاد و سرم سوت کشید . توی این دنیای بزرگ ِ بی رحم ، آدم هایی مثل ما حتی اجازه ى مریض شدن هم نداشتند . ارغوان بی توجه به حالم گفت :
ــ حالا می رسیم به بحث کار! سرم به سویش تاب خورد و نگاه بی فروغم توی نگاه درخشانش ادغام شد . با همان لبخند
دلنشین گفت :
ــ برات یه کار خوب با یه کارفرمای مورد اطمینان سراغ دارم ؛ اما بذار اول بهش زنگ بزنم، ببینم کسی رو پیدا کرده یا نه . دعا کن هیچ کسو پیدا نکرده باشه .
دلم بی اختیار به امید آغشته شد و بی صبرانه به دهان او زل زدم . گوشی اش را از روی داشبورد
برداشت و شماره گرفت . بعد از لحظاتی که برام به مثال سالی گذشت، صدای شادش بلند شد :
ــ سلام ارشیا چطوری ؟
کمی مکث و بعد دوباره گفت :
ــ منم خوبم ، یه سوال ارشیا برای بایگانی شرکتت دنبال یه فرد قابل اطمینان بودی ! پیدا کردی ؟
romangram.com | @romangram_com