#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_516
ــ مراقب خودت باش چشم سیاه !
بهش نگاه کردم ؛ چشماش پر از حرف های ناگفته بود . دستام را توی جیب مانتوام فرو کردم و گفتم :
ــ باشه سعی خودمو می کنم . دیگه واقعا باید برم ، ممنون بابت امروز.
ــ قابلت رو نداشت ! امروز رو هیچوقت فراموش نمی کنم !
بی پروا جواب دادم :
ــ من هم ! خندید و دلم را به تپش های بیشتر دعوت کرد . به سختی ازش دل کندم و با لبخندی رو برگرداندم و در حاشیه ى آن خیابان خلوت قدم زنان به سوی سرنوشت نامعلومم ، که عجیب باهام سر جنگ داشت ، پیش رفتم ؛ با دلی که بی شک کنار امیرعلی جا گذاشته بودمش .
******
هوا تاریک شده بود و من همچنان سرگشته و حیران با قدم هایی ناتوان خیابان ها را زیر پا
می گذاشتم ؛ بلاتکلیف و بی امید . صدای زنگ گوشی برای چندمین بار بلند شد، هر که بود با
سماجتش موفق شد مرا از رو ببرد . نام یارغار لبخند تلخی به لبام نشاند و دکمه ى برقراری تماس را فشردم :
ــ سلام ارغوان، ببخشید که زنگ نزدم .
romangram.com | @romangram_com