#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_515
ــ تو بهم اعتماد کردی و من هر چی باشم اهل خیانت نیستم ! نمی تونم قول بدم این روز خاطره انگیز و این کافه ى دنج رو فراموش کنم ،اما قول می دم حرفات پیشم مثل یک راز می مونه؛ به شرافتم قسم می خورم هرگز ازشون بر علیه تو استفاده نکنم . می تونی باور کنی؟ سرم را به پایین تکان دادم و با خیالی راحت گفتم :
ــ باور می کنم امیرعلی تهرانی !
لبخندش وسعت گرفت و من از جام بلند شدم:
ــ دیگه باید برم ، زندگی واقعی با تمام مشکلات ریز و درشتش اون بیرون منتظرمه !
او هم بلند شد و دستش را توی جیب شلوار کرم رنگش فرو کرد. نگاهی به قد و بالای رعناش کردم و در دل قربان صدقه اش رفتم . شاید دیگر هرگز چنین فرصتی پیش نمی آمد که من و
امیرعلی در صلح و صفا ، توی یه کافه ى دنج ، در یک خیابان خلوت ، بشینیم و قهوه و کیک
بخوریم و من براش از دردهام بگویم . او صورتحساب را پرداخت کرد و من ار کافه زدم بیرون. احساسم خیلی بهتر از ساعتی پیش بود . امیرعلی بهم آرامش داده بود. کنارم ایستاد و بوی عطرش سرمستم کرد :
ــ نمی خوای برسونمت ؟
سرم به به طرفین حرکت دادم :
ــ نه خرابش نکن ! همین جا از هم جدا می شیم و هر کی به راه خودش می ره .
نگاش شیفته و پر احساس بهم دوخته شد:
romangram.com | @romangram_com