#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_514
تکان سختی خورد و با چشمانی شگفت زده بهم زل زد. با تعجب گفتم ؟
ــ چت شد؟! پلکی زد و بعد با لبخندی به شیرینی عسل گفت :
ــ اولین بار بود که اسمم رو صدا زدی ! حق ندارم تعجب کنم !
برای لحظه ای سر جام خشکم زد . واقعا اینکار را کرده بودم؟ آنقدر بهش احساس نزدیکی می کردم که ناخواسته اسمش را صدا کرده بودم . حیرتم را که دید گفت:
ــ پیداست خودتم متعجبی چشم سیاه ؛ حالا می شه بگی چی می خواستی بگی که منو به واسطه اش به این افتخار نائل کردی ؟ لحن شوخ و لوده اش لبخند به لبم کشاند ؛ انگار نه انگار بیرون از این کافه چه ها از سر نگذرانده
بودیم . جوری بهم نگاه می کردیم و لبخند می زدیم، گویی سالها همین کارمان بوده است :
ــ می شه بهم یه قولی بدی ؟
ــ چه قولی ؟
ــ قول بده حرف های امروزم رو فراموش کنی ، اصلا امروز و این کافه و این حرف ها رو
فراموش کن و هیچوقتم ازشون سو استفاده نکن ، حتی برای شکارم ازشون استفاده نکن !
قول می دی ؟ با نگاهی نوازشگرانه و لبخندی سخاوتمندانه گفت :
romangram.com | @romangram_com