#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_513
رسیدن به زندگی پر تلاطمم نداشتم . صداش نوازشگرانه به گوش جانم نشست :
ــ کمکی از من بر بیاد، دریغ نمی کنم ازت ! می دونم چقدر مغروری ، همیشه می دونستم که زندگیت باید خیلی شلوغ و پیچیده باشه . نورا می تونی روی کمک من حساب کنی !
لحن پر از همدلی اش دلم را برای لحظه ای از جا کند. این لحن، این نگاه پر از احساس ،
چطور ممکن بود که فقط برای شکار من باشد ؟ فکرم را به زبان آوردم و گفتم :
ــ چه کمکی می خوای به من بکنی ؟ به کسی که خارج از این کافه ، دوباره می شه صیدی که
ماههاست به دنبال شکارشی ؟ من و تو از اینجا که بیرون بریم ، بازمی شیم شکار و شکارچی! افسوس تو نگاش نشست و گفت :
ــ می تونیم نباشیم !
ــ تو می تونی از شکار من دست بکشی ؟ همین چند روز پیش بهم گفتی می خوای تا آخرش بری! می خوای هر طور شده تسلیمم کنی! نگاش آشفته شد .انگشتای بلند و کشیده اش را لا به لای موهای پر پشتش کشید و چشمای کلافه
و بلاتکلیفش را به صورتم دوخت . امیر علی هنوز هم نمی دانست با خودش چند چند است . تردید و دو دلی از صورتش می بارید . بهش لبخندی زدم و گفتم :
ــ اول سنگاتو با خودت وا بکن ، بعد بیا به من پیشنهاد کمک بده پسر خوب! دقایقی سکوت برقرار شد و هر کدام با مشغولیات ذهنیمان درگیر شدیم . به سمتش برگشتم و بی هوا گفتم :
ــ امیرعلی !
romangram.com | @romangram_com