#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_512

ــ چه پیشنهادی ؟ بهش نگریستم و به زحمت آن بغض بزرگ را پس زدم و گفتم :

ــ می خوای بگی نمی تونی حدس بزنی ؟

دندان هاش به هم سابیده شد و پره ی بینی اش لرزید :

ــ فقط بهم بگو کجاست ، تا برم به حسابش برسم! لحن طوفانی و خشم توی صداش ، قند توی دلم آب کرد. با لبخندی گفتم :

ــ خودم به حسابش رسیدم ، لازم نیست تو به خودت زحمت بدی !

با همان حالت گفت :

ـــ امیدوارم فقط به نیش زبون راضی نشده باشی و حداقل توی گوشش زده باشی ! با خنده ای که هیچ مناسبتی با احوالاتمان نداشت گفتم :

ــ خیالت تخت ! این یه قلم رو مطمئن شدم که جا نیافته ! مدت ها بود که روی دلم مونده بود یه کشیده ى اساسی بهش بزنم !

با ناباوری گفت :

ــ یعنی می دونستی بهت چشم داره و باز تو اون خراب شده موندی؟! چشماش بیش از حد معمول درشت شده بود و رگ گردنش اندازه ى یک بند انگشت بیرون زده بود. مشت هاش سفت تر شد. با نگاه سرزنش آمیزی منتظر پاسخم شد . تلخندی زدم و گفتم :

ــ هر کی تو زندگیش گرفتاری های خودش رو داره ، اگه مجبور نبودم حتی ثانیه ای اون کفتار هوس باز رو تحمل نمی کردم. صدام درد داشت . دردش به دلم نشست و نگاه امیرعلی را بارانی کرد . به ناگاه تمام آن خشم تبدیل به غمی عظیم شد . آهی کشید و نگاش را ازم گرفت . برای لحظاتی طولانی سکوت کردیم. نگام به بیرون کافه کشیده شد . حالا من به او فرصت داده بودم تا حرفام را هضم کند .آفتاب داشت غروب می کرد و من هنوز اینجا در مقابل تک حکم ران قلبم نشسته بودم و هیچ عجله ای برای


romangram.com | @romangram_com