#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_511
ــ نه، می شه گفت استعفا دادم !
ــ دادن استعفا تا این حد بهم ات ریخته ؟
امیرعلی تیز بود و داشت با سوالاتش به جواب نزدیک می شد .. دلم پر بود و از غم تیر می کشید. نیاز مبرم داشتم برای کسی حرف بزنم ، وقتی که اشک هام باهام قهر بودند و با فرو ریختن آرامم نمی کردند . بی اراده به حرف آمدم ؛ وقتی امیرعلی انقدر مشتاق شنیدن بود و کنارم مانده بود، بی هیچ چشمداشتی و داشت آرامم می کرد ، چرا نباید می گفتم ؟
ــ مشکلات من خیلی زیاد و پیچیده ست ! مادرم مریضه و نیاز به جراحی داره. از رییس شرکتم
تقاضای وام کردم ولی....
سکوتم او را واداشت تا بگوید :
ــ ولی چی ، بهت نداد ؟
پوزخندی زدم و به تلخی گفتم:
ــ کاش فقط بهم می گفت که وام نمی ده! خودش را کمی جلو کشید . اخم هاش به شدت در هم تنید و تُن صداش خش برداشت :
ــ پس چی کار کرد که انقدر از کوره در رفتی و استعفا دادی؟! نفسم در سینه گره خورد . بغض گلوم را فشرد و با صدایی لرزان گفتم :
ــ بهم پیشنهاد بی شرمانه ای داد! دستهای امیرعلی مشت شد و آسمان چشماش رعد و برق زد . با فکی قفل شده گفت :
romangram.com | @romangram_com