#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_510

ــ بهتر شدی ؟

سری جنباندم و من هم به صندلی چوبی تکیه دادم و ناخداگاه آهی از سینه ام خارج شد و زبانم بی اجازه گفت :

ــ برای بهتر شدن خیلی دیره ، اونقدر دلمشغولی و مشکلات دارم که جایی برای حال خوب برام نمی مونه !

با همان نگاه و صورتی که از احساس می درخشید گفت:

ــ چرا انقدر پریشون بودی ؟ تو خیابون چند بار صدات زدم اما متوجهم نشدی ! اونقدر تو افکار

خودت غرق بودی که هیچی نمی دیدی ! برای لحظه ای مکث کرد و ادامه داد :

ــ تو محل کارت برات مشکلی پیش اومده ؟ تو الان باید سرکارت باشی ، ولی با این حال و احوالات تو خیابون گز می کردی !

جمله ى آخرش با اخمی دلنشین همراه شد . امیرعلی هم مانند فاطمه به گمانم شم ِ، پلیسی داشت که اولین حدسش درست از کار در آمده بود. نمی دانستم دقیقا چرا آنجا نشسته ام و حرف های دلم را برای اویی می گفتم ، که همین ظهر از زبان خودش شنیده بودم به عشق اعتقادی ندارد و من صرفا براش طعمه ای بیش نیستم . آهی جگرسوز از سینه ام خارج شد و گفتم :

ــ با رییس شرکت حرفم شد و از شرکت زدم بیرون .

ــ یعنی اخراج شدی ؟

نگام توی خاکستری چشماش نشست:


romangram.com | @romangram_com