#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_509
از یادآوری آن سفر رویایی تبسمی شیرین رو لبام نقش بست :
ــ آره اونجا که مثل بهشت بود ؛ بی نهایت دوسش داشتم .
چشماش برقی زد و لبش به لبخند از هم باز شد . باور کردنش مشکل بود ، بعد از ماه ها جنگ و مشاجره ، حالا مثل دو تا آشنای دیرینه روبه روی هم نشسته بودیم و لبخند پشت لبخند تحویل هم می دادیم. قهوه و کیک آمد . امیرعلی فنجانم را بیشتر سمتم سُراند و با مهربانی بی سابقه ای گفت :
ــ با کیک بخور، رنگت پریده ! فکر می کنم فشارت افتاده باشه .
چنگال را برداشتم و توی کیک خوش رنگ و روی شکلاتی فرو کردم و با شیطنتی که در آن لحظات بعید بود گفتم :
ــ باز هوس دکتری به سرت زده ؟
اشاره ى نامحسوسم را گرفت و خندید:
ــ نه امروز فقط مثل دو تا آشنا ى قدیمی کنار همیم ! زود بخور. چنگال حاوی کیک را به دهان بردم و مز مزه کردم .. خوشمزه بود حتی به جرات می توانستم بگویم از تمام کیک های دنیا خوشمزه تر بود . امیرعلی روبه روم نشسته بود، برام کیک و قهوه گرفته بود؛ کجا من این ها را حتی در خیالاتم تصور کرده بودم؟ او هم مشغول شد و در سکوت
کیک و قهوه به نیمه رسید . انگار که داشت بهم فرصت می داد، خودم را جمع و جور کنم . در آرامش منتظر بود به حرف بیایم و هیچ عجله ای برای به حرف آوردنم نداشت .
این بُعد شخصیتی ازش برام نا آشنا بود . امیرعلی شخصیت پیچیده ای داشت، که باعث می شد در شناختش عاجز بمانم . دست از خوردن کشید و دوباره به صندلی چوبی تکیه زد . نگاش را
مانند سایه ى درختی با سخاوت رویم پهن کرد و با صدایی خوش آوا گفت :
romangram.com | @romangram_com