#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_504

حسی مدام بهم گوشزد می کرد گول این صدای دلواپس و نگاه سراسیمه را نخورم .

همه جزوی از نقشه ى شکارش بود . دستام را روی زانوهام گذاشتم و با صدایی بی رمق گفتم :

ــ خودت اینجا چیکار می کنی ؟ اینجا محل کار منه ، بودنم اینجا طبیعیه! نگام بالا رفت و نگاش را گیر انداخت . روی دو زانو نشست و چشماش درست مماس چشمام شد . مهم نبود چقدر وجدانم بر سر دلم فریاد می کشید، دلم برای امیرعلی رفته بود و همه ی وجودم از این نزدیکی می لرزید . نگاش محبت خاصی را در پس خود نهان داشت. با صدایی خوش طنین گفت :

ــ چی شده چشم سیاه ؟ تا بحال تو رو اینطوری درمانده و پریشون ندیده بودم! خواهش می کنم بهم بگو ! بی مهابا بهش چشم دوختم و گفتم :

ــ چراباید بگم ؟ چرا برات مهمه بدونی چه بلایی سر شکارت اومده؟ ابروهاش را کمی بهم پیچاند و با همان لحن به شدت خواستنی و نرم گفت :

ـــ الان و اینجا تو شکارم نیستی ، فقط به عنوان یه همکلاسی، یه آشنا ، یه آدم از دیدنت توی این خیابون خلوت، به این حال نزار نگرانت شدم و ازت می خوام باهام حرف بزنی ! بهت قول می دم امروز هیچ تلاشی برای شکارت نکنم و حرفات حتما پیشم می مونه! در کار خدا مانده بودم ؛ چرا باید در بدترین لحظات زندگیم امیرعلی را سر راهم قرار می داد؟ چرا هر کس دیگری نه و فقط او، که آرام جانم بود را برام فرستاده بود ؟ حالا که هیچ قدرت

دفاعی نداشتم و با این استیصال بهش زل زده بودم . آن لحظه عقلم تعطیل بود و دلم بر تمام

وجودم حکم می راند. چه اشکالی داشت اگر فقط یک بار با او هم کلام می شدم ؟ مثل دو تا آدم

عادی ، بدون هیچ کشمکش و ستیزی . مرا که توی فکر دید از جاش بلند شد و دوباره با لحنی تشویق کننده گفت :

ــ من آدم بدقولی نیستم نورا ! برای یه بارم که شده بهم اطمینان کن ! قلبم از شنیدن آن واژه لرزید و نگام روی نگاش سُر خورد . بعد از ماهها جدال ،

.اولین بار بود که اسمم را صدا می کرد چه خوش طنین و دل انگیز . پاهام سست بود اما به هر جان کندنی بود از جام بلند شدم . او به ماشینش اشاره کرد و گفت :


romangram.com | @romangram_com