#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_505

ــ می دونم که سوار نمی شی !

فقط پلک زدم و او خندید . ردیف دندانهای سفیدش پدیدار شد و دل بیچاره و پاره پاره ى من ، بیشتر تپید . نگاهی به اطرافش کرد و بعد گفت :

ــ اون ور خیابون یه کافه هست ؛ موافقی بریم اونجا ؟ تو خیابون که نمی شه حرف زد! آن روز اختیارم با دلم بود و دلم را هم که برای امیر علی از کف داده بودم :

ــ باشه بریم !

از اینکه زود کوتاه آمده بودم ، لبخندی دلنشین زد و گفت :

ــ باورم نمی شه امروز انقدر سر به زیر و حرف گوش کن شدی !

کیفم را روی دوشم انداختم ، حالا که قبول کرده بودم باهاش بروم ، می خواستم یک امروز را برای خودم خاطره بسازم . خاطره ای شیرین ، از تلخ ترین روز زندگیم و چه تضاد جالبی! به سمت خیابان راه افتادم و گفتم :

ــ راه بیافت تا پشیمون نشدم !

زود خودش را بهم رساند . قدم زدن در کنار امیرعلی ، از آن آرزوهای محال بود که حالا جامه ى

عمل پوشانیده شده بود . دلم در سینه بیقراری می کرد و شعف شیرینی زیر پوستم دویده بود. در سکوت وارد کافه شدیم و روی دنج ترین میزش نشستیم . کافه به سبک و سیاق قدیم دکور شده

بود. نامش کافه تهران بود و با شیشه های سکوریت از خیابان جدا می شد. یک گلدان پیچک


romangram.com | @romangram_com