#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_503

ــ اگه برات محرم و نامحرمی مهمه ، حاضرم صیغه ات کنم ! فعلا برای یک ماه ! اگه بهمون خوش گذشت می تونیم تمدیدش کنیم ! خب نظرت چیه؟ شرط منو قبول می کنی آهوی وحشی ؟

به ناگاه همه سلول های تنم از خشم خروشید .دیگر تحمل این یک قلم از توانم خارج بود . به حد کافی از دستش کشیده بودم . از این روزگار سیلی خورده بودم . این یکی دیگر برام قابل هضم و تحمل نبود. یک قدم بهش نزدیک شدم و نگام را توی صورت زشت و کریه اش نگه داشتم ؛ خنده ى مضحک رو لباش، بیشتر حرصم را در می آورد . دستم را بالا بردم و با ضرب و بدون حتی لحظه ای تفکر و معطلی روی صورت تازه تیغ خورده اش فرود آوردم . صدای شترق بلندی در فضا پیچید و بهادری در نهایت بهت و حیرت بهم چشم دوخت . دندان هام را به شدت بهم سابیدم و تفی زیر پاش انداختم و از سر درد و خشم فریاد زدم :

ــ تف به روی ذات پلید و پستت ! تمام این مدت رو دلم مونده بود این سیلی !ازت متنفرم و هرگز بهت اجازه نمی دم حتی گوشه ى ناخنت بهم بخوره ، چه برسه که صیغه ى آدم پست فطرتی

مثل تو بشم! پرونده را روی زمین کوبیدم و در مقابل چشمان غضبناکش با سرعت هر چه تمام تر از اتاق خارج شدم . کیفم را از روی میز برداشتم و به حالت دو از شرکت بیرون زدم . صدای قدم های او باعث شد منتظر آسانسور نمانم و با عجله و سرعتی ماورای قدرتم از پله ها سرازیر شوم. دلم داشت آتش می گرفت . معده درد بیچاره ام کرده بود . غرورم له شده بود . بدتر از این روز، خدا در تقویمش رقم نزده بود . از ساختمان که بیرون رفتم، همچنان دویدم تا از آن جهنم اختصاصی فرار کنم . یک خیابان را دویدم تا بالاخره به نفس نفس افتادم . سینه ام می سوخت و بند کیفم توی دستام بود و روی زمین کشیده می شد . روی زانوهام خم شدم ، دستم قفسه ى سینه ام را چنگ زد. تند تند نفس می کشیدم و به پشت سرم نگاهی می انداختم . همان جا کنار خیابان روی جدول نشستم تا کمی نفسم جا بیاید . بغض همانند ماری توی گلوم چنبره زده بود و به دیواره های حنجره ام فشار می آورد . چشمام داشت آتش می گرفت و میل شدید داشتم به گریستن . مگر من چقدر توان داشتم؟ چقدر ظرفیت یک دختر جوان نوزده ساله بود ؟ غم و درد و عصیان توی دلم بیداد می کرد . حالا که کمی حالم جا آمده بود، تازه به عمق فاجعه پی برده بودم . من همین چند دقیقه پیش از کار بیکار شده بودم . آنهم درست وقتی که نیاز مبرم و شدید داشتم به پول؛ وقتی که نسخه مامان گلی هنوز توی جیبم خش خش می کرد. تمام دنیا روی سرم هوار شد . حیران و سر گشته نگام توی خیابان می چرخید . بی حس و حال از جام برخاستم و بی هدف به راه افتادم . بدتر از این هم مگروجود داشت ؟ در حالی که از درد شدید معده به ستوه آمده بودم و بغض امانم را بریده بود و غرورم به شدت شکسته بود، کنار خیابان خلوت قدم بر می داشتم . بی هدف، بی مقصد ، بی هیچ امیدی . صدایی آشنا مرا از عالم دردناکم بیرون کشید :

ــ چشم سیاه ،اینجا چیکار می کنی ؟!

دل یخ زده ام گرم شد و نگام به جستجو پرداخت . ماشینش را کنارم پارک کرده بود و پیاده شده بود و از بالای کاپوت ماشین نگام می کرد. چشمام که به چشماش افتاد، نگاش آشوب شد و به سرعت در ماشین را بست و روبه روم قرار گرفت . با صدایی که به شدت سنگین و نگران بود پرسید:

ــ چه به روزت اومده ؟ چرا انقدر پریشونی ؟! فقط نگاش می کردم و در آن هاگیر واگیر زندگی گره خورده ام ، حرف های ظهرش با مانی چون ناقوس مرگ توی گوشم پیچید .

سکوتم را که دید ، چنگی به موهای سیاهش زد و با صدای بلندی گفت :

ــ دِ حرف بزن لعنتی ! چته ؟ چه بلایی سرت اومده ؟

زانوهام دیگر تاب سنگینی وجودم را نداشت ؛ تا شد و همانجا دوباره روی جدول خیابان نشستم و باز صدای امیرعلی توی ذهنم انعکاس پیدا کرد:

ــ فقط به فکر شکارشم ! به هر قیمتی! حتی اگه شده گذشت و فداکاری !


romangram.com | @romangram_com