#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_502

ــ مشکلی نیست ! هر چقدر که بخوای بهت می دم !

نگام بالا آمد و توى نگاش نشست . ته آن نگاه بی باک چیزی دل دل می کرد، که نمی گذاشت

حرفش را باور کنم. لبخندی اغواگرانه به لب راند و در نهایت خونسردی گفت:

ــ ولی شرط داره !

نفسم به شماره افتاد . می دانستم که بهادری مانند گرگی در کمین شکار من است . اخم هام را بهم گره زدم و گفتم :

ــ چه شرطی ؟

کمی ازم فاصله گرفت ، که موجب آزاد شدن نفسم از سینه پر سوزم شد. یک دستش را توی

جیب شلوارش فرو کرد و با نگاهی خیره که مشمئزم می کرد گفت :

ــ باهام باش ! منم قول می دم همه ى خرج و مخارج عمل و بیمارستان مادرت رو می دم ،

بلاعوض !

خون تو رگ هام یخ بست و مات و مبهوت بهش نگاه کردم .همه ى وجودم از درد به خود پیچید . سکوتم را که دید، دوباره گفت :


romangram.com | @romangram_com