#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_501

ــ باشه بهت خبر می دم . دعا کن برام ارغوان، امروز برام روز سختیه .

بغلم کرد و صورتم را خواهرانه بوسید :

ــ همه چی درست می شه ، انقدر غصه نخور. ازش جدا شدم و روی صندلی اتوبوس نشستم . دلشوره داشتم ، دلم بی قرار بود . از شدت استرس باز معده ام به سوزش افتاده بود و دردش داشت هر لحظه بیشتر اوج می گرفت . حس بدی در تمام سلول های بدنم جریان داشت و دلم گواهی بدی می داد . با همان حال خودم را به شرکت رساندم . بابا ولی نبود و این برام یه بدبیاری به حساب می آمد . حضور بابا ولی برام قوت قلب بود . بهادری از وجود او حساب می برد و پا را از گلیمش فراتر نمی گذاشت . دستم جیب مانتوام را لمس کرد . کاغذ نسخه توی جیبم بود و بهم دهن کجی می کرد . چاره ای برام نمانده بود؛ باید به بهادری رو می انداختم و فقط خدا می دانست چقدر از این کار نفرت داشتم . انقدر اضطراب داشتم و حالم بد بود که دیگر نمی توانستم برای لحظه ای بیشتر در این حالت زجرناک دست و پا بزنم . پرونده ای برداشتم و با قدم هایی لرزان به اتاق بهادری رفتم . در زدم و وارد شدم .

اتاق نیمه تاریک بود و هیبت بهادری پشت میز بزرگش، تنم را به لرزه وا می داشت . فکر اینکه حالا با او در این شرکت لعنتی تنها بودم، چهار ستون بدنم را به رعشه می انداخت . باز دستم روی جیبم را لمس کرد و عزمم جزم شد برای درخواست از آن کفتار، که حالا نگاه هرزه اش را رویم ثابت نگه داشته بود و لبخندی چندش آور روی صورتش خودنمایی می کرد . خودش به

حرف آمد و زحمتم را کم کرد :

ــ به به خانم تنها! چی شده که این ساعت از روز بدون اینکه احضارت کنم افتخار دادی و اومدی به اتاقم ؟ همان جا کنار در ایستادم . توانایی پیش رفتن را نداشتم .پرونده را توی دستم جابه جا کردم و با استرسی که روی صدام تاثیر گذاشته بود گفتم :

ــ راستش به درخواستی دارم ازتون . از جاش بلند شد و ابروهاش را بالا داد . چشماش برق خطرناکی زد ، که دلم فرو ریخت .

باقدم هایی منظم خودش را به من رساند و از فاصله ى نزدیک گفت :

ــ بگو می شنوم ! چکاری از من برای آهوی وحشی شرکت بر می یاد ؟ لحن صداش حالم را دگرگون کرد و معده ام را بیشتر سوزاند . با مشقت صدام را پیدا کردم و آهسته گفتم :

ــ ازتون درخواست وام دارم، برای هزینه جراحی مادرم . یک قدم دیگر بهم نزدیک شد ؛ کمی به سمتم متمایل شد و با نگاهی بی حیا خوب اجزای

صورتم را برانداز کرد و عاقبت گفت :


romangram.com | @romangram_com